تبارت را نمی خواهم
نمی دانم
فقط دلواپس شعرم
فقط از واژه ی تکرار بیزارم
تبارت را نمی دانم
ولی آیا بجز اشعار ِ ناموزون
زبان ِ دیگری ، راهی به ذهن ِ خسته ات دارد؟!
که من از شعر بیزارم
و تو ( شاعر ).
من از عمق ِ کلامم راه ِ باریکی
به جان ِ قصه می خواهم
برای لحظه ای گفتن.
بگو شاعر
کجای سرزمین راهی ، به قلب ِ کوچکت دارد
که من گم کرده ی راهم
و راهت سادگی را هیچ می فهمد؟!
بجز این لکنت ِ جاری
چگونه با دلت گویم
که از تکرار بیمارم
که سخت از شعر بیزارم.....
که سخت از شعر بیزارم.