
شب مي رسد از راه . آنگونه كه تو نمي داني!
شب مي رسد و غم سوغات يك روز زخمي ام مي شود.
لالايي مادرانه خوابم نمي كند.
حالا ديگر عطر حضور تو نيز مستم نخواهد كرد.
مي پردازم به دلتنگي كوچه هاي بعد از تو ، و پنجره ي شكسته ي غرورم.
حرمت عشقت هنوز آنقدر هست كه له نشود زير خاطرات بدي كه برايم بجا مي گذاري.
من ساده ي ساده..تو فريبم مي دهي باز!
مي رسد از راه ، شبي ديگر . مي رود باز روزي كه لحظه هايش
همه در حسرت بودنت سپري شدند.
مي رود چونانكه تو مي روي.. مي رود بي اينكه پشت سرش را سرك بكشد.
شب مي رسد...تو مي روي
اين مي آيد ، آن مي رود. من مي روم.
مي روم تا بار ديگر غربت شب را اندازه بگيرم. جاده ها را پر كنم از اميد ديدارت.
و خواب را به ميهماني چشمان تو دعوت كنم.
شب به خير آرزوي جاودانه ي من.!