يغما گلرويي

پرنده بي پرنده ( از كتاب ترانه ي : پرنده بي پرنده )
اونورِ این شبِ کلَک ، منُ ترانه تَک به تَک خونه میساختیم روی باد ، دریا میریختیم تو اَلَک مسافرای کاغذی ، رَد شده بودن از غبار تو قصه باقی مونده بود ، شیههی اسبِ بیسوار گفته بودن صدتا کلید برای ما جا میذارن مزرعههای گندمُ برای فردا میذارن فردا رسیدُ خوشهیی تو دستِ ما باقی نموند سقفِ ستارهها شکست ، رو سرمون طاقی نموند با کلیدای زنگ زده ، قفلای بسته وا نشد سکهی دلسپردگی ، تو جوبِ ما پیدا نشد
تو سفرهمون همیشه سینِ ستاره کم بود همیشه تا رسیدن فاصله یک قدم بود
کسی به ما نشون نداد که انتهای خط کجاست ؟ آهای درختای انار ! دیکتهی بیغلط کجاست ؟ چرا تو آسمونمون پرنده گوشهگیر شده ؟ چرا نمیرسیم به هم ؟ چرا همیشه دیر شده ؟ تو دفترِ سکسکهمون چن تا ترانه خالیه ؟ چن تا ترانه قصهی ممتدِ بیخیاله ؟ چن تا صدای بیصدا سکوتُ فریاد میزنه ؟ زغالِ شامِ آخرُ دستای کی باد میزنه ؟ تو غیبتِ حنجرهها ترانهسازیمون چیه ؟ یکی به من جواب بده ، آخرِ بازیمون چیه ؟
تو بازیِ کلاغ پَر ، هیشکی نشد بَرَنده ، قصهی ما همین بود: پرنده بی پرنده
يغما گلرويي 
|