شهرمن
تو را به هیچ زمینی نمی فروشم
گرچه همیشه دردسترس هستی
اما هنوزهم اصالتم تسلیم توست.
کفش هایم مرا به سوی تو می خوانند
و سکوت...
سرشت صوفی ام را یاد آوری می کند
دوباره هوا کمی ابریست
اصفهان در پیش چشمانم همیشه بزرگ است
نمی گویم که شهر فرشتگان است
گرچه شاید هم باشد...
اما هرچه نباشد، مقدس که هست.
روی سنگفرش چهارباغ که قدم می گذارم
می توانم جغرافیای عشق را ترسیم
و چهل ستون بهشت را طراحی کنم.
هنوزمی ترسم...
نکند برصورت نقش جهانت چروک بیوفتد؟
آب و کاشی هایت و انوارعرفانیت را...
که دقایق را برایم ثانیه می کنند
و سایه ی شرابی رنگ درختانت را
در تنهایی خواجو...عجیب مرور می کنم.
تو لحظه لحظه های سبزت
فلسفه را به من تزریق می کنند.
تو را به هیچ زمینی نمی فروشم
و صميمانه...
صدای سم اسبهایت را...
به خاطر می سپارم.
اصفهان...۸۳