
زليخا و من
زليخاي سپيد روي من
اكنون همبستر مرگ مي شود
و شب مي شكند در عمق خيال زيبايي اش
زليخاي من ، امشب
حادثه مي شمارد ، قدم مي زند تا به سرانجام سكوت ابديش بيانجامد
و من نه چندان بي تقصير.
باران كه وحشيانه بر پنجره مي كوبد
سيل مي گريم در سكوت جاودانه ي زليخا
اشك اندود مي شوم ناگاه
ترك مي خورد تنهايي سهراب...صدايش مي كنم
و من زير پاي حادثه ي شب له مي شوم
زليخاي من
تب مي كند. نفس به شماره مي اندازد
و من تنها غصه مي خورم
اكنون زودرنج تر از گذشته است
لبهايش كبود مي شود
و ناگهان بسترش را بدرود مي گويد
حالا زليخاي من بي تقصير مي شود
و من غرق گناه.....تا هميشه منتظر