...
پنجه ي مريم ، رسته در شكاف صخره اي
اين همه رنگ از كجا آورده اي تا بشكوفي!
قطره قطره شكوفه از سر صخره ها گرد آورده ام
و از گلبرگهاي زرد ، دستمالي بافته ام
تا آفتاب هديه كنم...
پي خوشبختي همش..، صبح تا شب دويدم
حتي يك آشنا ، يك آشنا نديدم...
بگو آخر اين سفر ، مي رسم كجا
تو منو تنها نزار اي خدا خدا....
شهر من آسمون آبي داره ، روز روشن ، شب مهتابي داره
اگه روياي قشنگ شهر تو ، بره دست از سر ما برداره
آسمون اينجا خاكستريه ، قصه هاش قصه ي ديو و پريه
آدما وقتي واسه هم ندارن ، اينجا معلوم نمي شه كي به كيه.!
توي اين شهر شلوغ ، يك آشنا كنارم نيست
حتي يك سرپناه ، واسه قلب بي قرارم نيست
نمي تونم باشم از غصه ها جدا ، تو منو تنها نزار ، اي خدا ، خدا
نه ديگه موقع اسباب كشيه ، وقت جستن تو حوض نقاشيه
كي مي دونه مقصد سفر كجاس ، كي مي دونه آخر قصه چيه !؟
یغما گلرویی