تبليغاتX
پایان من و نگاه پنجره ای که تو بودی
پایان من و نگاه پنجره ای که تو بودی

قتل نفس ( برای صادق هدایت)

هفت بيت براي صادق هدايت كه رفتنش دليل بودنم شد

 

قتل نفس

 

من صادقانه مي خونم   لحظه ي تلخ رفتنت

غربت بوسيدن مرگ   تو التماس بدنت !

 

نفس نفس تو مي زدي   با تو بهانه  جون مي داد

دستاي سرد و خستتو   به دست آسمون مي داد!

 

تو قتل نفس واژه هام   ثانيه هم امون مي خواد

(آبجي خانوم) قصه هات  يه اسم بي نشون مي خواد!

 

مي خوام بشم صادق دو   اسم منم خاطره شه

بگو چجوري زندگيم   از روي عادت نباشه؟!!

 

مثه خودت شعر منم   يه عمره تو اين قفسه

مي خوام به دارش بزنم   هر چي كه بود برام بسه!!

 

لعنت به هرچي خاطرس   به هر چي جاي خاليه

خودت بگو حادثه بود    مرگ تو هم خياليه !!

 

حالا منم مثه توام    فكر مي كنم خسته بودي

اون شير گاز بي زبون    رو اشتباه بسته بودي!!!

 

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386ساعت 15:0 توسط نگار |

یغما گلرویی

...

پنجه ي مريم ، رسته در شكاف صخره اي

اين همه رنگ از كجا آورده اي تا بشكوفي!

قطره قطره شكوفه از سر صخره ها گرد آورده ام

و از گلبرگهاي زرد ، دستمالي بافته ام

تا آفتاب هديه كنم...

 

پي خوشبختي همش..، صبح تا شب دويدم

حتي يك آشنا ، يك آشنا نديدم...

بگو آخر اين سفر ، مي رسم كجا

تو منو تنها نزار اي خدا خدا....

شهر من آسمون آبي داره  ،  روز روشن ،  شب مهتابي داره

اگه روياي قشنگ شهر تو  ،  بره دست از سر ما   برداره

آسمون اينجا خاكستريه  ،  قصه هاش قصه ي ديو  و پريه

آدما وقتي واسه هم ندارن  ،  اينجا معلوم نمي شه كي به كيه.!

توي اين شهر شلوغ   ،   يك آشنا كنارم نيست

حتي  يك سرپناه  ،   واسه قلب بي قرارم نيست

نمي تونم باشم از غصه ها جدا  ،  تو منو تنها نزار ،  اي خدا ،  خدا

نه ديگه  موقع اسباب كشيه  ،  وقت جستن تو حوض نقاشيه

كي مي دونه مقصد  سفر كجاس  ، كي مي دونه آخر قصه چيه !؟

 

                                                                             یغما گلرویی

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386ساعت 14:50 توسط نگار

منو ببخش

  منو ببخش

منو ببخش كه آسمونو دوست دارم

اونم واسه اينكه نگاه مهربونو دوست دارم

تو عمق چشم آسمون وسعت چشماي تو را

حتي اگه چيزي نگيم، سكوتمونو دوست دارم

بودن و خوندن واسه تو، يه اتفاق مبهمه

منو ببخش ، هرچي بگم دوست دارم بازم كمه

قافيه هاي شعر من لمس نگاه خستمه

بدون تو، ترانه هام يه آينه پر از غمه

مثل بنفشه آرومي، تو فصل سرد انتظار

از دل من خبر داري، تو اين شباي بي قرار

بيا با هم فاصله ها، پنجره ها رو بشكنيم

من از خودت برات بگم، تو از دل گرم بهار

 

نوشته شده در شنبه بیست و چهارم آذر 1386ساعت 3:0 توسط نگار |

یغما گلرویی

غزلک

تموم گلای دنیا رو

 به تو پیشکش می کنم

بی اینکه بچینمشون!

تلگرافی

بلاتکلیفم !

مثه کتاب فراموش شده یی

رو نیمکت یه پارک سوت و کور

که باد دیوونه

نخونده ورقش می زنه !

 گَپ

اولی

ساده ی ساده

سفره ی دلشو وا کرده بود

دومی

چشاش رد برنج زعفرونی و

خورشت فسنجون می گشت!

(یغما گلرویی)

نوشته شده در جمعه بیست و سوم آذر 1386ساعت 11:47 توسط نگار

دوستت می دارم...

دوستت می دارم!

تو به زندگی می مانی !

به نوشیدن جرعه ای آب در فاصله ی دو رویا !

به بوییدن عطر یکی نامه پیش از گشودنش !

به سلام هر سپیده دم !

به فرو نشاندن عطش اطلسی ها !

به زنگ بی هنگام تلفن

با خبری گوار یا ناگوار !

و من تو را دوست می دارم...

چرا که دوست می دارم زندگی را ...

آب را و رویا را

سلام سپیده و عطش اطلسی را...

زنگ تلفن و اخم عابر را...

یغما گلرویی 

نوشته شده در جمعه بیست و سوم آذر 1386ساعت 11:34 توسط نگار

شاعر

شاعر

 

شاعرانه ترين شعرهاي من تقديم به تو شاعر

 

به تو...كه خرده الفاظ بي تركيب تو نيز

 

شاعرانه ترين اشعار است

 

شاعرانه ترين شعرهاي دنيا نيز تقديم به تو

 

كه بي مايه ترين اشعارت   دنيايي ديگر است برايم

 

ميان اينهمه خارهاي ريز و درشت

 

آري...

كاش لحظه هايي كه سروده هايت را برايم زمزمه مي كردي

 

ثبت مي كردم

تا افتخار كنم به دوستي با شاعري شگفت   و روياهاي شگفت ترش

 

تا اينكه اكنون

 

دستهايم را براي نگاشتن از خودت

 

به پيروي از تو ... وادار كنم

 

شايد

 

قطعه ي بي مقدار من با واژه اي از واژگان بهاريت

 

شكوفا شود   و رنگ بهار به خود گيرد

 

شاعر، شعرهايت ، اشعارم را خرد مي كند

 

واينگونه من

 

به تو و افكار بزرگت قبطه مي خورم

 

 

....... تقدیم به دوست شاعرم........

 

نوشته شده در یکشنبه هجدهم آذر 1386ساعت 23:35 توسط نگار |

شهر من

شهرمن                                                           

تو را به هیچ زمینی نمی فروشم

گرچه همیشه دردسترس هستی

اما هنوزهم اصالتم تسلیم توست.

کفش هایم مرا به سوی تو می خوانند

و سکوت...

 سرشت صوفی ام را یاد آوری می کند

دوباره هوا کمی ابریست

اصفهان در پیش چشمانم همیشه بزرگ است

نمی گویم که شهر فرشتگان است

گرچه شاید هم باشد...

اما هرچه نباشد، مقدس که هست.

روی سنگفرش چهارباغ که قدم می گذارم

می توانم جغرافیای عشق را ترسیم

و چهل ستون بهشت را طراحی کنم.

هنوزمی ترسم...

نکند برصورت نقش جهانت چروک بیوفتد؟

آب و کاشی هایت و انوارعرفانیت را...

که دقایق را برایم ثانیه می کنند

و سایه ی شرابی رنگ درختانت را

در تنهایی خواجو...عجیب مرور می کنم.

تو لحظه لحظه های سبزت

فلسفه را به من تزریق می کنند.

تو را به هیچ زمینی نمی فروشم

و صميمانه...

صدای سم اسبهایت را...

به خاطر می سپارم.

 

                           اصفهان...۸۳

نوشته شده در دوشنبه دوازدهم آذر 1386ساعت 16:2 توسط نگار |

آرزو

منم و حسرت با تو ما شدن

تویی و بدون من رها شدن

 

نوشته شده در یکشنبه یازدهم آذر 1386ساعت 14:25 توسط نگار |

یغما گلرویی

ادب حکم می کند...و سکوت را اختیار...

نوشته شده در شنبه دهم آذر 1386ساعت 17:46 توسط نگار |

چند تا عکس از اجرای تئاتر کودکان

 

سلام ...

قبلا گفته بودم که عکسای اجراهامون رو میگذارم

البته هنوز به صورت حرفه ای عکس نگرفتیم

اما تا اون موقع چند تا عکس که از روی فیلم گرفتم

رو براتون می گذارم و امیدوارم خوب باشن...

به ادامه ی مطلب برید لطفا...


ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه دهم آذر 1386ساعت 17:2 توسط نگار |

زليخا و من

 

زليخا و من

 

 

زليخاي  سپيد روي من

 

اكنون همبستر مرگ مي شود

 

و شب مي شكند در عمق خيال زيبايي اش

 

زليخاي من ، امشب

 

حادثه مي شمارد ، قدم مي زند تا به سرانجام سكوت ابديش بيانجامد

 

و من نه چندان بي تقصير.

 

باران كه وحشيانه بر پنجره مي كوبد

 

سيل مي گريم در سكوت جاودانه ي زليخا

 

اشك اندود مي شوم ناگاه

 

ترك مي خورد تنهايي سهراب...صدايش مي كنم

 

و من زير پاي حادثه ي شب له مي شوم

 

زليخاي من

 

تب مي كند. نفس به شماره مي اندازد

 

و من تنها غصه  مي خورم

 

اكنون زودرنج تر از گذشته است

 

لبهايش كبود مي شود

 

و ناگهان بسترش را بدرود مي گويد

 

حالا زليخاي من بي تقصير مي شود

 

و من غرق گناه.....تا هميشه منتظر

      

نوشته شده در چهارشنبه هفتم آذر 1386ساعت 16:27 توسط نگار |
درباره وبلاگ

پایانی برای نوشتن نیست
نقطه سر خط...
خدانگهدار

آخرين نوشته ها
شاید همیشه به آخر خط خیلی نزدیک باشیم
حرفم را ساده بپذیر
بوسه ی بهار
سال نو مبارک...( برای دوست داشتن دیر نرسی)
دچارم شو
پوستر ترانه هام
زندگي
شب ِ بي تو
باز هم در انتظار بهار...
بهار من
متهم
يغما گلرويي
دكتر يدالهي ( به من مومن نگو )
پیام تسلیت - باور
کریسمس مبارک ( میلاد حضرت مسیح ) بهاران باد.
قتل نفس ( برای صادق هدایت)
یغما گلرویی
منو ببخش
یغما گلرویی
دوستت می دارم...
شاعر
شهر من
آرزو
یغما گلرویی
چند تا عکس از اجرای تئاتر کودکان
زليخا و من
سلام با یه عکس
سکوت جاده
برگرد
به ياد سهراب( بايد امشب بروم)
پيوند وبلاگ
(استاد كاكايي)
( استاد گلرويي )
شبگويه ( اهورا ايمان)
(استاد جنتي عطايي)
من هيچ وقت شاعر مي شوم (پويا)
آقاي رضا يزداني
مدار خورشيد( شيرزاد)
من و تو
باني فيلم
نما
(علی یزدان دوست)
(هواداران محمد رضا فروتن)
(استاد سيد محمد رضا هاشمي زاده)
سايت رسمي احمد شاملو
سايت رسمي صادق هدايت
شازده شرقی
داس و قلم ( خبرنگاري از تبريز )
وبلاگ تخصصي فيزيك مدرن ( مصطفي )
زمستون برفي
نگار معبودي
استاد سيد محمد رضا هاشمي زاده
شعر ناتموم
دكتر افشين يدالهي
وبلاگ آقا مرتضي
پنجره يي رو به هميشه
شادمهر
دلنوشته های تنهایی
نوشته هاي محمد جواد عبدي